معجزه اقتصادی آلمان پس از جنگ
نویسنده: پل مکدانولد، مترجم: کیوان حسینوند
آلمان غربی پس از ویرانههای سهمگین جنگ، با آزادسازی قیمتها، اصلاحات پولی و کاهش مالیات، معجزه اقتصادیای رقم زد و بهگونهای از خاکستر خود برخاست که تا اوایل دهه۱۹۶۰، به بزرگترین اقتصاد اروپا و سومین اقتصاد بزرگ جهان تبدیل شد.

کتاب جدید توبیاس اشتراومن، «خروج از سایه هیتلر: بدهی، گناه و معجزه اقتصادی آلمان» توضیح میدهد که چگونه آزادیهای اقتصادی و اصلاحات پولی به آلمان غربی کمک کرد تا در مسیر احیای اقتصادی، نه تنها آلمان شرقی سوسیالیست و تحت سلطه شوروی، بلکه بسیاری از ملل دیگر جهان را نیز پشت سر بگذارد. در بهار سال ۱۹۴۵، کلوین بی. هوور، استاد برجسته اقتصاد در دانشگاه دوک، به دستور «دفتر خدمات استراتژیک آمریکا» (OSS)، نهادی که بعدا سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا یا همان CIA از دل آن بیرون آمد، عازم آلمان شد. مقامات آمریکایی از او میخواستند تا پس از تسلیم تازه و کامل نازیها در جنگ جهانی دوم، وضعیت اقتصادی آلمان را ارزیابی و برآورد کند.
آنچه او در این سفر مشاهده کرد، بسیار تلخ، هولناک و تکاندهنده بود. هوور گزارش داد که بخش مرکزی شهر فرانکفورت «تقریبا با خاک یکسان و پودر شده است». شهر مونیخ «ویرانهای از خرابیهای ناشی از بمباران بود». یک گردان تعمیرات تانک ارتش آمریکا در بزرگترین پارک مونیخ مستقر شده بود؛ جایی که دریاچه کوچک آن (که زمانی زیستگاه مرغابیها بود) کاملا خشک شده و از گودال آن به عنوان زبالهدانی برای انباشت نخالههای ساختمانی و آوار استفاده میشد و در پایتخت، یعنی شهر برلین، او شاهد «ویرانی باورنکردنی» و «بوی تعفن فاضلاب و اجساد انسانهایی بود که به صورت ناقص سوخته بودند». این بهای سنگین و دردناکی بود که برای رهایی جهان از «رایش سوم» هیتلر و ادعای حکومت هزارسالهاش پرداخته شد. اما این ویرانی، آشفتگی عظیمی بر جای گذاشت که باید سامان داده میشد؛ و شهرهای ویرانشده تنها بخشی از این مصیبت بودند. بخش دیگری از این آشفتگی، ماهیتی اخلاقی داشت: آلمان اکنون چه دینی به جهان داشت و این بدهی سنگین چگونه و با چه سازوکاری میبایست نقد و جبران میشد؟
این موضوع، محور اصلی کتاب جدید توبیاس اشتراومن، مورخ برجسته اقتصادی، تحت عنوان «خروج از سایه هیتلر: بدهی، گناه و معجزه اقتصادی آلمان» است. این کتاب با تمرکز بر بازه زمانی ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۳، یعنی دورانی که دیپلماتها و سیاستمداران، توافقنامههای مالی پیچیدهای را برای ادغام مجدد آلمان غربی در جهان آزاد تدوین میکردند، به شکلی عمیق و درخور به دو مفهوم نخست در عنوان فرعی کتاب، یعنی «بدهی» و «تقصیر و گناه» میپردازد. تز و ادعای اصلی اشتراومن این است که متفقین درس بسیار مفیدی از پایان جنگ جهانی اول آموختند؛ دورانی که غرامتهای سنگین، ظالمانه و خفهکننده، آلمان را به خاک سیاه فقر نشاند و بستر مناسب را برای صعود نازیها و هیتلر به قدرت فراهم کرد. اما متاسفانه اشتراومن از مفهوم سوم در عنوان فرعی کتابش، یعنی «معجزه اقتصادی آلمان»، به سرعتی شتابزده و سطحی عبور میکند. این کمتوجهی بسیار تاسفبار است؛ زیرا درست همانطور که متفقین از جنگ جهانی اول درس گرفتند، ما نیز امروز باید از عملکرد اقتصادی آلمان غربی پس از جنگ درسهای بزرگی بیاموزیم. این دوران، یک مطالعه موردی فوقالعاده و زنده درباره «کارآمدی بینظیر بازار آزاد در برابر برنامهریزی متمرکز دولتی» است.
مساله بدهیهای آلمان
در سال ۱۹۴۷، یک «هوور» دیگر، یعنی «هربرت هوور»، رئیسجمهور سابق ایالات متحده، در قالب یک ماموریت جدید حقیقتیابی و به دستور رئیسجمهور وقت، هری ترومن، وارد آلمان شد. در آن زمان، ایالات متحده، بریتانیا و فرانسه همچنان سه منطقه مجزا در آلمان غربی را اداره و کنترل میکردند (درحالیکه آلمان شرقی تحت کنترل و اشغال کامل اتحاد جماهیر شوروی بود). متفقین غربی در مناطق تحت کنترل خود نظام سهمیهبندی شدید و کنترل شدید قیمتها را اعمال میکردند. قفسه مغازهها و فروشگاهها تا حد زیادی خالی و برهنه بود. حتی آب آشامیدنی سالم نیز کمیاب بود. مردم آلمان تنها با کمکهای خارجی، از جمله پل هوایی برلین و «طرح مارشال»، زنده نگه داشته شده بودند. مقامات نظامی و مشاوران اقتصادی آنها، از جمله اقتصاددان مشهور، جان کنت گالبرایت، بر این باور بودند که دارند از یک وضعیت بد، بهترین بهره ممکن را میبرند و مدیریت معقولی دارند. اما یک اقتصاد فلجشده و راکد در آلمان که کاملا به جیرهخواری و کمکهای خارجی وابسته بود، در بلندمدت به نفع هیچکس نبود.
هربرت هوور صریحا به ترومن گفت: «ما میتوانیم آلمان را در این زنجیرهای اقتصادی نگه داریم، اما این کار کل اروپا را نیز در فقر و منگنه نگه خواهد داشت.» در سال ۱۹۴۹، ایالات متحده، بریتانیا و فرانسه مناطق تحت اشغال خود را متحد کرده و «جمهوری فدرال آلمان» (که آن زمان آلمان غربی نامیده میشد) را تاسیس کردند. این اتفاق اجازه داد تا مذاکرات جدی درباره تعهدات مالی و غرامتهای جنگی این کشور تازه آغاز شود. ایجاد هماهنگی و حل مناقشات میان متفقین غربی، نمایندگان تازه انتخابشده آلمان غربی و صدر اعظم جدید آن، کنراد آدناوئر، به هیچ وجه کار سادهای نبود. اشتراومن مانورها و پاتکهای دیپلماتیک این دوران را با جزئیاتی شگفتانگیز و تحسینبرانگیز به تصویر میکشد.
در مارس ۱۹۵۱، آدناوئر طی نامهای رسمی به «کمیسیون عالی متفقین»، مسوولیت رسمی آلمان را برای پرداخت سطحی منصفانه و مناسب از بدهیهای خارجی پیش از جنگ و همچنین بازپرداخت کمکهای خارجی پس از جنگ پذیرفت. مساله بزرگ و بعدی، پرداخت غرامت به «اسرائیل» به خاطر جنایت هولوکاست بود؛ موضوعی که دستکم میتوان آن را فوقالعاده حساس و پیچیده خواند. دولت سیاسی و مدرن اسرائیل تازه در سال ۱۹۴۸ تاسیس شده بود. تندروترها و شبهنظامیان در اسرائیل با هرگونه توافق برای دریافت غرامت بهشدت مخالف بودند و آن را «پول خون» میدانستند. آنها میخواستند حالت خصومت مطلق میان دو ملت برای همیشه حفظ شود. یک گروه از طرفداران این دیدگاه، یعنی «سازمان پارتیزانهای یهودی»، در مارس ۱۹۵۲ به یک روزنامه فرانسوی گفتند: «آلمان باید بداند که هیچ بخششی برای اعمال آنها وجود ندارد و هرگز وجود نخواهد داشت.»
با این حال، مذاکرات دیپلماتیک در نهایت روی رقم ۳میلیارد مارک آلمان (DM) پرداختی از سوی آلمان غربی به اسرائیل (به صورت موقت در طول ۱۲تا ۱۶ سال) به توافق رسید، به همراه ۴۵۰میلیون مارک اضافی برای قربانیان غیرساکن در اسرائیل. همچنین غرامتهای فردی پرونده به پرونده که بعدا به قربانیان پرداخت شد، رقمی بسیار بزرگتر ایجاد کرد که اشتراومن آن را دهها میلیارد مارک آلمان برآورد میکند. نمایندگان طرفین در سپتامبر ۱۹۵۲ «پیمان لوکزامبورگ» را امضا کردند. برای جلوگیری از خشونتهای احتمالی از سوی مخالفان متعصب توافق، مراسم در ساعتی زودتر (۸ صبح) و در مکانی متفاوت از آنچه قبلا به صورت عمومی اعلام شده بود (در شهرداری لوکزامبورگ) برگزار شد. آدناوئر، صدر اعظم آلمان، و موشه شارت، وزیر امور خارجه وقت اسرائیل، با یکدیگر دست دادند و وارد اتاق کنفرانسی شدند که دو هیات نمایندگی روبهروی یکدیگر پشت یک میز بلند نشسته بودند. امضای این پیمان گامی بسبزرگ به جلو بود، اگرچه روابط کامل و عادی دیپلماتیک میان دو کشور تا ۱۵ سال بعد از آن نیز کاملا محقق نشد.
پشت یک میز بلند دیگر، این بار در «لندندری هاوس» در وستمینستر لندن، «توافقنامه بدهی لندن» در فوریه ۱۹۵۳ به امضا رسید. این توافق، شرایط بازپرداخت بدهیهای پیش از جنگ و کمکهای پس از جنگ آلمان غربی را مشخص کرد. طلبکاران پیش از جنگ از حدود ۵۰درصد از مطالبات خود چشمپوشی کردند (اصطلاحا تخفیف دادند) و ایالات متحده نیز از ۶۲.۵درصد از طلب خود بابت کمکهای پس از جنگ گذشت. اشتراومن گزارش میدهد که صورتحساب نهایی، آلمان غربی را با نسبت بدهی خارجی تنها ۱۰ درصد از تولید ناخالص داخلی تنها گذاشت. این در حالی است که پس از جنگ جهانی اول، این رقم به ۲۰۰۰ درصد رسیده بود!
شاید مهمترین بند «توافقنامه لندن» این بود که تاکید میکرد هیچگونه غرامت یا بدهی اضافی دیگری تا زمانی که آلمان شرقی و غربی مجددا متحد نشدهاند، به بحث و مذاکره گذاشته نخواهد شد.البته این اتحاد مجدد تا سال ۱۹۹۰ رخ نداد؛ زمانی که مردم عادی آلمان با چکش، قلم و دیلم به دو طرف دیوار برلین هجوم بردند و آن را ویران ساختند. این یک اتحاد مجدد پرشور و حماسی بود که دههها تاخیر داشت. پس از آن، متفقین جنگ جهانی دوم تصمیم گرفتند که هیچ غرامت جدیدی نباید مطالبه یا مذاکره شود.اشتراومن مینویسد: «به نظر میرسد بدهیهای دوران هیتلر برای همیشه و به صورت غیرقابلبازگشت لغو و تسویه شده است.»
اقتصاد پشت پرده معجزه
مرز بسیار باریکی میان «عدالت» و «انتقامجویی» وجود دارد. جذابترین بخشهای کتاب اشتراومن به تأمل درباره این مرز باریک برای آلمان پس از جنگ میپردازد. او استدلال میکند که رویدادهای بعدی، یعنی عدم ظهور هیتلری دیگر، عدم وقوع جنگ جهانی سوم، ظهور یک اروپای آباد و مرفه و اتحاد مجدد و مسالمتآمیز آلمان، تا حد زیادی شرایط ملایم و سازگارانه متفقین غربی را توجیه میکند. اما در زمان امضای توافقنامه لندن، بسیاری از ناظران، این شرایط را بیش از حد سخاوتمندانه و دلرحمانه میدانستند. دیگران تردید داشتند که آیا آلمان غربی اصلا توانایی پرداخت همین مبالغ توافقشده را دارد یا خیر. اما در سال ۱۹۵۳، تولید ناخالص داخلی آلمان غربی حدود ۸درصد رشد کرد؛ سرعتی شگفتانگیز و پرشور که آن را به مدت ۱۰ سال تمام حفظ نمود!
اشتراومن مینویسد: «برخلاف تمام انتظارات و پیشبینیها، دوران پس از جنگ به یک عصر طلایی از صلح و رفاه تبدیل شد.» در این زمان، صحنههای کابوسوار و ویرانهای که کلوین هوور در بازدید سال ۱۹۴۵ خود دیده بود، جای خود را به شهرهای بازسازیشده، کارخانههای فعال و پرکار، فروشگاههای پررونق و محلههای مرفه و آرام داده بود. خودروهای جدید، از مرسدس بنز گرفته تا بامو و فولکسواگن، در خیابانها و اتوبانهای آلمان جریان داشتند. آلمان غربی از حدود ۲۵ سال رشد و توسعه پایدار و مداوم بهرهمند شد که تا دهه ۱۹۷۰ ادامه یافت؛ یعنی تا زمانی که گسترش بیرویه دولت رفاه و هزینههای دولتی بالاخره به این اقتصاد شتابان رسید و سرعت رشد آن را به شدت کند کرد. اشتراومن درباره ریشهها و علل اصلی این معجزه اقتصادی طولانیمدت (Wirtschaftswunder) چندان مفصل بحث نمیکند، اما به فردی که بیشترین سهم و نقش را در ایجاد آن داشت، اعتبار و ادای احترام شایستهای میکند.
در ژوئن ۱۹۴۸، لودویگ ارهارد، مردی آلمانی که هرگز به حزب نازی نپیوسته بود، به عنوان مدیر امور اقتصادی در مناطق تحت اشغال ایالات متحده و بریتانیا فعالیت میکرد. او یک اقتصاددان لیبرال کلاسیک با مدرک دکترا از دانشگاه فرانکفورت بود که به این مناطق کمک کرده بود تا به پول ملی جدید، یعنی «مارک آلمان» (Deutsche Mark) انتقال یابند. در آن زمان، مغازهها همچنان خالی بودند و بازار سیاه مسوولیت توزیع بسیاری از کالاها و خدمات را بر عهده داشت. ارهارد بدون داشتن اختیارات قانونی یا مجوز از سوی فرماندهان نظامی اشغالگر، دست به یک اقدام شجاعانه زد و تمام کنترلهای گسترده دولتی بر قیمتها و دستمزدها را یکشبه لغو و آزاد کرد! اشتراومن مینویسد: «در نتیجه این اقدام، معاملات پایاپای و بازار سیاه لغوی به معنای واقعی کلمه یکشبه ناپدید شدند و مغازهها دوباره پر از کالا شدند.» این اقدام اقتصادی چنان موفقیتآمیز و خیرهکننده بود که از نظر سیاسی کاملا غیرممکن بود کسی بتواند آن را لغو کند یا به عقب برگرداند.
چالش اقتصادی جدیدی در سال ۱۹۵۰ سر برآورد. به دلیل اختلالات ناشی از جنگ کره، آلمان غربی دچار کسری تجاری و بحران موازنه پرداختها شد و تورم ناگهانی رخ داد. سیاستمداران و اقتصاددانان طرفدار برنامهریزی دولتی، فریاد برآوردند و خواستار بازگشت کنترل قیمتها شدند. اما ارهارد که در آن زمان به مقام وزیر اقتصاد ملی رسیده بود، با شجاعت در برابر آنها ایستاد و علیه کنترل قیمتها مبارزه کرد. با کمک اصلاحات ساختاری و یک وام بینالمللی، آلمان تا آوریل ۱۹۵۱ موفق شد به مازاد تجاری دست یابد. این آغاز یک دوره طولانی از مازادهای تجاری بود که به موتور محرک اصلی معجزه اقتصادی آلمان تبدیل شد. برنامه آزادسازی متکی بر بازار ارهارد شامل کاهش شدید مالیاتها و پایین آوردن تعرفههای گمرکی بود که رشد سریع اقتصادی را کاتالیز کرد. آلمان غربی نه تنها آلمان شرقی را در گرد و غبار عقبماندگی تنها گذاشت، بلکه از اقتصادهای بریتانیا و فرانسه که مدلهای بیشتر دولتی و مداخلهگرایانه را دنبال میکردند نیز پیشی گرفت. بین سالهای ۱۹۵۰ تا ۱۹۶۹، متوسط رشد واقعی تولید ناخالص داخلی آلمان ۶.۲درصد بود، درحالیکه بریتانیا و فرانسه به ترتیب متوسط ۲.۷ و ۵ درصد را ثبت کردند. تا اوایل دهه ۱۹۶۰، آلمان غربی به بزرگترین اقتصاد اروپا و سومین اقتصاد بزرگ جهان تبدیل شده بود!
محبوبیت ارهارد نیز روزبهروز افزایش یافت و او از سال ۱۹۶۳ تا ۱۹۶۶ به عنوان صدر اعظم آلمان خدمت کرد. درحالیکه آلمانیهای غربی از ثمرات اقتصادی که او به ساختنش کمک کرده بود لذت میبردند، آلمانیهای شرقی تحت محرومیت، فقر و سرکوب شدید رنج میبردند؛ آنها عملا نازیها (سوسیالیستهای ملی) را با سوسیالیستهای شوروی تاخت زده بودند! کتاب اشتراومن یادآور این حقیقت بزرگ است که آموختن از تاریخ کاملا ممکن است. مردم و سیاستمداران امروز باید درباره سرنوشت آلمان غربی و شرقی بهدقت بیاموزند: سوسیالیسم و مداخلهگرایی دولتی اغلب خود را به عنوان دارویی شفابخش برای دردهای اقتصادی جا میزند، اما در عمل تنها بیماریها، فقر و مصائب جدیدی از خود به جای میگذارد.